
بغضهامان نیمه راه گلو باقی مانده
باورشان نمی شود که رفته ای
زود رفتی مهربان...زود رفتی مرد تکرار ناشدنی.یادت هست رفته بودی برایمان خبر از اسمان بیاوری؟حالا رفته ولی بدون هییچ بازگشتی....
این رسمش نبود قهرمان.
اینجا همه دلشان هوای بودنت را می کند.
روحت شاد
از این پس بیشتر توی این یکی وبلاگم که ادرسشو گذاشتم اپ می کنم یعنی همون وبلاگ اولیم و اصلیم.
نظری هم هست در پست قبل
مر یم
+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 12:30 توسط مریم..
می نشینم.دستهایم رادرهم قفل می کنم و زانوانم را بغل می زنم..به ابرها نگاهی می اندازم و به بارانی فکر می کنم که قرار است مرا ببر د به ان طرف مرزهای عاشقی..اما نمی دانم چرا ابرها مدتهاست به من دهن کجی می کنند.یعنی این همه ابر یک قطره باران سهم من نیست...
از قبل بیشتر زانوانم را به یک دیگر فشار می دهم..
تکان می خورم و هی می خوانم..
ــلی لی لی
و یک نفر یک ریز درگوش می خواند این گناه توست.
و من صدایم را بلندتر می کنم تا که نشنوم دروغ هایش را...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالا که خوب
به صورت خیس ماه نگاه می کنم
بیشتر پی می برم
که
این فقط یک توهم سفید بزرگ است.
راستی
من دیشب
در میان حضور پرنگ تو
ماه را از همین نزدیک بوسیدم
خجالت هم..
نه..
نکشیدم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امسال زمستان به فرشته ها سپرده ام اولین برف در سرزمین ما ببارد.گمان می کنم اولین جای پایی که روی برف ها می ماند مال من و تو باشد و اولین ادم برفی که ساخته می شود به چشمان عاشقمان خیره می شود و برایمان لبخند می زند.
پس قرارمان زیر اولین برف زمستانی کنار اولین ادم برفی که برایمان دست تکان خواهد داد..
فقط حیف که زمستان مثل عاشقی اولش خوب است..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمی دانم امروز چندم ماه بود. یک روز دیگر از این تقویم را خط خطی کردم ولی روزش را نخواندم.خیلی قبل ها فکر می کردم اگر بدانم همه چیز را صداقت را می توانم با همه وجودم لمس کنم..اما..بی تفاوت شده ام..بی تفاوت..
به نظرت جهنم تعبیر چیست
گناهان ما
یا چیدن یک سیب
با دست های بی گناه حوا؟
دیروز را نمی دانم
ولی امروز یک چیزی در من هست
که مرا می برد به عمق باغهای بهشت
برای چیدن یک سیب
..
عاقبتم چه خواهد شد
مرا به جرم چیدن یک سیب به جهنم می برند
یا به جرم عاشقی؟

م ر ی م
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 17:30 توسط مریم.. |
یک نفر هر شب روح خسته ام را بیدار می کند برای شمردن ستاره ها و من هر شب به صد که می رسم خوابم می برد.خوابم می برد؟....اعتراف می کنم..تا صد بیشتر بلد نیستم.بگذریم.تو ببخش این شاگرد تنبل را.بعضی وقت ها نیاز است یک پرچم تسلیم به دستت بگیری به اندازه تمام سفیدی های دنیا..این روزها از همه جهات نامتعادلم.یعنی ان طور نیستم که باید..وفکر می کنم می توانست بدتر از این هم باشد. دیوار ارزوهایم دلم دریا می خواهد با کمی باران اضافه..و خودم را.و انقدر روی این ماسه های نم دار بدوم که ردپاهایم گم شود..یک جور که خدا هم نتواند پیدایم کند. م ر ی م
راستی یادت باشد امشب که امدی باز به تو بگویم من هنوز بی ستاره مانده ام.
راستش را بخواهی من اصلا از این شاعرهای پشت پنجره و منتظر نیستم.من فقط کمی تا قسمتی نیمه ابری شاعر لحظه هایم هستم...می توانی به من بگویی شاعر واژه های الکی..می بینی ماه من از کجا رسیده ام به کجا؟!ولی خوب شد شاید بتوانم در این پیچ و خم ها ...بگذریم.
کوتاه است
تو حتی می توانی
ان طرفش را خوب
دید بزنی
صبر کن..
شک کردم
شاید هم قد تو خیلی بلند باشد..
من به شدت معتقدم به هر چه می خواهم می رسم ...حتی به داشتن یک دریا در همین اتاق کوچکم.
+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 20:34 توسط مریم..

نابینای توام
نزدیک تر بیا
فقط به خط بریل
می توانم که تو را بخوانم
نزدیک تر بیا
معنی زندگی را بدانم.
شمس لنگرودی
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 12:14 توسط مریم.. |
می نشینم روی این نیمکت دونفره و فکر می کنم به همه چیزبه خدایی که خیلی وقت است گم شده م ر ی م نظری هست در پست قبل انصرافیه: از رفتن انصراف می دم... تو این چند دقیقه که اینو اپ کردم یه مهربون به من فهموند که بدون رفتن من هم خدا پیدا می شه...حتی پشت همین مه غلیظ روی همین نیمکت.
فکر می کنم انقدر فراموشم کرده که تا اخر قرار است روی همین نیمکت مرا مثل یک بازیکن ذخیره رها کند فکر. خدا هیچ وقت باورش نمی شود من هم می توانم...کفر می گویم ..نه؟
خدا را می توان همه جور پرستید..و من این گونه...
حالا که دارم می روم..بگذار همه حرفهایم را بدون سانسور بزنم...حتی انهایی را که از ترس غلط گیر گرفتم..بی گمان این گونه بیشتر می پسندی..
یک وقت هایی بدجور به هم ریخته می شوم..مثل همین الان و خیال می کنم هیچ کدام از حرف هایم را باور نداری تا انجایی که اصلا خودم هم شک می کنم که چه گفته ام..اصلا من گفته ام؟!
هرچه بیشتر می گذرد بیشتر به نوشته هایم شک می کنم.
می روم..قرار است خدا را پیدا کنم و این نامه را برایش بفرستم.
راستی روی این نیمکت به اندازه تنهای تو هم جا هست...هر وقت پیدایش کردم برمی گردم و با هم روی همین نیمکت می نشینیم.
+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 23:57 توسط مریم..
همه سلولهای تنت را می پرستم... *تو بی نظیری(یک قطره ماه)چه راحت یک ساله شده ای.. قالب جدیدم یه هدیه است..از طرف یه مهربون..به مناسبت یک ساله گی وبم.
همه وجودمی مادر
دختر خاله نازنینم - گندم -
ممنونم ابجی...
+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 17:26 توسط مریم.. |
دیشب در اتاق کوچکم امروز پیراهنم بدجور بوی مرگ می دهد م ر ی م نظری هست در پست قبلی بگذارید.ممنون..
یک اعدام باستانی داشتم
به سبک تو
به سبک نبودنت..
طناب رویاهایم را به گلوی ماه
پیچاندم
و چارپایه مرگ را از زیر پایش کشیدم
خون از اسمان چکید
همه از ترسشان به خواب رفته اند
نترس ماه من
تو هم بیا چشم هایمان را ببندیم
و با هم یک جور خواب ببنیم
هیچ کس از جنایتمان خبردار نمی شود
فردا که همه ترسو ها از خواب بیدار شوند
به فکر یک جنایت تازه تر می افتیم
همه شان را می کشیم
و به جایشان مترسک می کاریم

من و اقای مرگ خیلی وقت است
با هم تنها شده ایم
در این شبها
ستاره ها را می شماریم
و باهم دو فنجان چای داغ می خوریم
متاسفم جای تو نیست
این اتاق دونفر است!
+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 19:25 توسط مریم..
من چشم می گذارم
۱
۲
۳
تو پنهان می شوی
و من هر چه بیشتر می گردم
کمتر پیدایت می کنم
این بازی منصفانه نیست
پس تو کی مهربان می شوی...!

م ر ی م
+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 13:55 توسط مریم.. |
یک لیوان چاي داغ اينها شعر نيست م ر ی م
سردرد كهنه شده ام را
شايد
در يك بعد از ظهر شنبه
كه بدون تو گذشت
تو"..
غريبه اي..!
من دلم به ايه هاي كه
براي خدا فرستاده ام
روشن است..!
بعد از تو"
من هر چه بگويم كفر نيست!

فقط مغزم گنجايش اين كلمات اضافه را نداشت.
+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 21:27 توسط مریم.. |
من همین روزهای عادی را
دوست دارم
و به همین روزهای عادی
که تو را دوست دارم
دل خوشم
در این عصر فریب
که عاشقان سیبها را می دزدند
من شاعر شعر های نگفته ام می شوم
حالم خوب نیست...
من بدون فلسفه
همه کلام هایم را به هم می بافم
و از ان یک طناب
چه فرق می کند..
یا طناب دار
یا بند رخت
می سازم..
و برای حال بدم
همه اسپرین های بچه را می خورم
اما اثر نمی کند
می بینی من بزرگ شده ام
حالم خوب نیست
دیشب در اتاق کوچکم اشباح پرسه می زدنند
و سایه ماه روی دیوار اتاقم
چسبیده بود...
دیشب حس کردم
در قبرستان گم شده ام
و جز بادبادکی که از دست تو گریخته بود
کسی با من ولگردی نمی کرد
من پرواز کردم با بادبادکت
و تو با سنگ نگاهت
بادبادکت را کشتی..!
و من در قبرستان دفنش کردم...
می بینی ..
حالم خوب نیست!
همه رویاهایم را به می بافم تا به تو برسم/ و تو در فکر دار زدن منی..
م ر ی م
+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 14:27 توسط مریم.. |
من از ماه يك مجسمه مي سازم و اويزان مي كنم به سقف اتاقم! و يك صتاره در دفتر مشقم اشتباه مي نويسم خودم را تنبيه مي كنم -صد بار از روي ستاره بنويس تا خوابم ببرد..! منت اسمان را هم نمي كشم.. يك روز همه شعرهاي كهنه ام را شستم و پهن كردم رويبند رخت حياط تا سپيد شود...! ولي باد همه انها را با خود برد.. م ر ی م 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 21:57 توسط مریم.. |
ابرهاي نقاشيم را به اسمان سنجاق مي زنم و باران را به چشمهاي خودم
ستاره ها را به پنجره شب قاب مي كنم
و يك قطره ماه مي چكانم در فنجان تنهايم
همه اين بهانه ها
بماند
برای روزی که نیستی ..

اين شبها در عمق خوابم
ميان كابوس هاي مخفي ام
براي كلاغان
ايه هاي تاريك مي خوانم.. !
كلاغ پير منفرد
از كابوس هايم خسته شد
و يك روز پر زد و رفت
و من فقط حجمي سياه ومبهم از او به خاطرم هست..
ترک برداشته اند سقف خوابهایم.. !
می ترسم از ان طر ف شب خوابهایم پیدا شود...
م ر ی م
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* گندم عزیز...لمس بودنت مبارک.
+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 21:6 توسط مریم.. |
اشك.. باران وعشق و بهانه.. چه حس عجيبي ست وقتي شعرهايم پر مي شو د از اين ها. اين شب ها ستاره براي شمردن كم اورده ام.. دلم براي نوشتن تنگ است.. همه بغض هايم كهنه شده اند! همه تنم خاك الوده است/خاطراتم را دفن كرده ام! م ر ی م
+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 21:34 توسط مریم.. |